تبليغاتX
خاطرات جهادگران مجازی
انتظارِ اذنِ دخول

باران بهاری:

 

  شرهانی یعنی غربت و غم و بال گشودن


 و تابلوی  ورود  ممنوع  برای گنهگاران 3.gif



http://epelak313.persiangig.com/tasavir/گریه در فکه.jpg



و  چه بسیار گناهانی که بر دلم سنگینی میکرد


 ورود  ممنوع  جایـــــز ...



دل سنگینم ،  پشتِ درهای شرهانی انتظارِ  اذنِ دخول  را میکشد


 

نوشته شده توسط سرباز ِ الله در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


شرجه های شرهانی

آنزمان که اوراق جریده هستی را به جوهر عرشی عشق می نگاشتند ، سرنوشت عشقورزی را با رموز و اسرار مستوری گره زدند و با ادبیاتی از جنس شهود  ، عرشیان را آموختند که برای حضور در اَریکه ابدیت ، لاجرم از وقوف در گذرگاه شهودند !!

عالم ، صحنه ای شد برای عروج و آنانکه پرواز نیاموختند، در حضیض خاک ، خلود در بازیهای کودکانه نصیب شان شد و اینگونه شد ، تا ندانسته ، تن و جانشان را به غبار دنیا پالودند و مُستغرَق در جهلی شدند که به سان دیواری بود میان آنان و اوج لذتی که کام  آدمی را به بهای عبور از خاک ، بِدان می چشانند !!

فصل ارسال رسل،  جانی دیگر بود برای نشو و نمای این عطش ، و جان عطشان آدمی، در به در، دنبال سَبوحی که به جرعه ای از آن بیاموزد که با کدامین نشئه از مستی است که می توان ، قدم بر پلکان الوهیت گذاشت و تا خود خدایی، پرکشید و اوج گرفت؟

 

 این شد که هر نبی به چوب نشانی،  برکف پای فلک بسته و پَلاسیده نفس،  آیاتی از طریق عشقبازی نوشتند تا بدین طریق، پای خاکی خاکیان عرش ادعا را ، از زمین برکَنند ، به این امید که روزی سر بر آسمان سایند؛ اما نشد، تا هزار و پانصد سال پیش !!

تا پیش از آن ، هیچکس بود نبود و همگان در برزخی میان بودن و نبودن،  با سر انگشت عدم ، نقش بر صفحه نیست می زدند !

 وجودی از نور محض ، در لحظاتی از جنس لیالی قدر، و شُربی به طعم کوثر ، دیجور حیرت را به نیمه شبی نورانی بدل کرد تا از تلالو  انوار محمدیه (صل الله علیه و آله )، وجودی به نام یاس پهلو شکسته، تمثل یابد تا هم ایشان را ، شاه بیت غزل غربت و مستوری نام نهند . نفسی بفداکِ یا اُمّاه  !!

سِرّ مستوری همین است که می گویی:

 یا مُمتَحَنه امتَحَنَکِ اللهُ الذی خَلَقَکِ قَبلَ اَن یَخلُقَکِ  

   ابتلایش نیز در عرصه ای بود که پای کس بدان نمی رسید به همان وجهی که سفر به دیار شهودش نیز به دور از مردمان اَحباب و اغیار شد .

اگر پای چوبین لفظ را یارای حضور درکنگره جانِ معنا می بود ، مستوری را که به گمنامی تعبیر نمیکردند . چرا که کیست نداند، گمنامی جفایی مصطلح و دور از شأن هر شهیدی است که غربت اختیار کرده به تَبَع شهیده غریب مرتضی علی ؟!!!

شهدا متنعمین خوان خداوندی و عندربهم یرزقونند ؛ پس چگونه باور کنم که ناخواسته، تن به مستوری داده اند ؟!

فاش می گویم؛  آنانرا که امروز شهید گمنام می نامی ،هم نشینان آن پیکره حیا ،فاطمه زهرایند(سلام الله علیها) که دل به عشق او داده و تلمیذ مکتب اویند و الا چگونه این دو معنا را به هم پیوند میدهی که وجود متنعم به نعمت شهادت ناخواسته، به پیشوند گمنامی که او را می دهی دل خوش کند ؟!

نه ، آن معنا را باور مکن ، من نیز به این باورم ؛ شهدایی گلچین شده ، ردای همنشینی با غریب مدینه را به قامت استوارشان انداخته اند که جگرگوشه هستی بوده اند و دلهاشان در هر طپش، به نوای یازهرا(سلام الله علیها)  دم می گرفته و یاد چادر خاکی بانوی نیل گونه کوچه های خاکی مدینه، شور شریان هاشان بوده؛ نشان به آن نشانه که درشب های عملیات ، سربند یافاطمه الزهرا (سلام الله علیها) نصیب کسانی بود که از قنوت تحجد شبانه شان، شکوفه شهادت جوانه می زد و سجاده شان بوی سجود باد و سبحه نسیم می داد !!

شاید اکنون راز عطریاس پیچیده در فضای  پادگان شرهانی را فهمیده باشی و بدانی که نقطه تلاقی غروب غریب شرهانی وعَلَم های سبز و سرخ یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)   که به سمت مدینه به اهتزاز در آمده اند  کجاست ؟!

- سید مرتضی حسینی,دینا  پندار,آرمینا وفایی,فاطمه فدک,ستاره تهرانی ,دانیال شلیبی,امیر حسین ,مهدی نابخشوده,امیرحسن عکاس جنگ نرم,سید بیسیم چی ,پرچم ها در فکه به احتراز در آمدند

غربت ...

مستوری...

شهادت در اوج معرفت ...

و فنا در وجود ولایت ...

چه گویم ؟!

مگر می شود کسی سنگ نشانی مزین به نام را، که هر شهیدی برای رهایی از آن قدم به عرصه شهود نهاده  به بهای محرومیت از حلقه های تفسیر صحیفه فاطمیه معامله کند ؟ نه نمی شود !!

 این ادعا خطایی است نا بخشودنی،  خاطی اش هر که میخواهد باشد و بدتر اینکه شان خطا و خاطی و حد ، لاجرم باید تناسب داشته باشد !!

شهادت و ماندن و بودن هیچ تناسبی با گمنامی ندارد،  پس باید اعتذار کرد ، از جفایی که در حق طلایه داران شهود،  به بهانه تقدیر و تعظیم نموده ایم .

حال از تو می پرسم :

شایسته آنست من و تو را گمنام نام دهند ، یا همنشینان فاطمه(سلام الله علیها)  را ؟!

و سرّ آخر اینکه ، مادر غریب شهدا ، شام غریبان هر شهید تفحص شده ای را،  خود، نوحه می خواند!

این حقیقت را از زبان خادمین تفحص بشنو اما به هوش باش از سِرّ آن ، هیچ مپرسی که در جواب خواهی شنید  :

 اگر نامحرم نباشی نوای نوحه مادر را خود خواهی شنید همانطوریکه در و دیوار و خاکریز ها و خاک و سنگ پادگان شرهانی ، سینه زن نوحه شام غریبان های فاطمه اند(سلام الله علیها)   و اگر گوش شنوا نداری لابد نامحرمی ،که گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش .


 

نوشته شده توسط سرباز ِ الله در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت


عیدی ما؛12 شهید آسمانی / فانوس

عیدی ما؛12 شهید آسمانی

shahedan2.jpg

اهواز؛مدرسه دکترحسابی؛شب تحویل سال 1390

کاروان زیارتی راهیان نور تازه رسیده است. با کلی راه و خستگی تازه یک جای دنج را پیدا کرده است تا دمی بیاساید. خادما مشغولند. آقا غذا چی شد.نمازخونه خانما بسته است.من جا ندارم.شیرآب ضعیفه.آقا حموم برنامه اش چه جوریه و... همه جا سر و صداست. مگه میشه اینهمه جهادگر ووبلاگیست که همش حرفاشونو تو فضای مجازی می زنند حالا آروم و بیصدا باشند و ..بگذریم.

همه اینا به یه نحوی مدیریت میشه.بگذریم. اما بزرگترین دغدغه امشب اینکه که تحویل سال نو کجا؟!

خبرها مختلف بود. حرم ابن مهزیار(ره)/شلمچه و... می گفتن شلمچه برنامه های ویِه ایداره. ولی از یک طرفی خستهبودن و از سویی دیگر راه طولانی باید می رفتیم و از همونجا هم باید پس از نماز به سمت یادمانها می رفتیم که واقعا گناه بود که اینقدر بچه هایی رو که نیم روز تو اتوبوس بنزقرن..عمرشون رو صرف کرده بودند اینقدر اذیت کنند.

تا اینکه فهمیدیم قضیه فراتر از اینه. قضیه مهمونی شهداو ایناست. اصلا برنامه تنظیم شده. خبر رسید یه برنامه تحویل سال تومعراج الشهدای پادگان محمودوند هست. بچه های ستادراهیاننور بودند. همونایی که یک نان و نمکی باهاشون خوردیم. باید مطمئن می شدیم تا طرحشو می دادیم. سریع زنگ زدیم و خبر دار شدیم که آره یه مهمونی ویژه اونجا راه انداختند. سردارتفحص هم اونجاست.سردار باقرزاده. که عمری با شهدا مانوس هست.با شهدای گمنام.یادمه یکسال تحویل تو طلائیه با سردار بودیم.

بعد برنامه تحویل سال  اومدیم تو اتاق فرماندهی. تا وارد دشیم دیدیم یک چیزی روی تخته. بچهها گفتن این چیه.نکنه شهید باشه... بالاخره فهمیدیم یکی از بچه های تفحص یک هشید رو که پیدا کردن آورده گذاشته تو اتاق فرماندهی تا کارهای بعدی و..

سردار تفحصی یک دستی کشید و یه سلام مشدی به این شهید گمنام داد و یه جوری حرف زد که انگار جلوش نشسته و..یکه خوردم از این لحن صحبت.

کجا بودیم؟!

آره! بالاخره قرار شد با توجه به مسائل گفته شده برای تحویل سال بریم به معراج.

اهواز؛پادگان شهید محمودوند؛معراج الشهدا؛نیم ساعت به تحویل سال

هرسال راهیان اومدم پادگان هم اومدم. به خاطر معراج الشهداش. مناطق حال داره اما اینجا وقتی خود شهدای گمنام هستن؛هرچند کم؛یه حال و هوایی دیگه است. کاروان وارد شد.سردار تفحص مشغول صحبت بودند.هنوز بوی جبهه  و سرداران جنگ رو میده.بوی مهدی باکری؛همت؛متوسلیان و..

تا اسدی می بینه انگار گمشده اش رو پیدا میکنه و من می فهمم شهدا برامون نوشتن که نوکری کنیم براشون. قرار شد بعد سردار با زمزمه عاشورایی عیدی هامونو بگیریم. عیدی ما؛عیدی کاروان ما 12 شهید گمنام. عظمتی بود این تشییع.کربلایی شد.ذکر واحسینا بلند شد.گریه معمولی نبود.گریه شوق.گریه دیدار شهدایی که حیات طیبه از نفسشان می ریزد.گریه جسرت که ما هم دوست داریم مثل شما بشیم و نمیشیم و.. سینه زنان شهدا رو در محل آماده شده گذاشتند. زیباترین صحنه ای که در کل راهیان امسال باید می دیدیم؛دیدیم.

زیباترین نسیم و آواز این بود:نسیمی جان فزا می آید.........بوی کرببلا می اید

سال 90 شروع شد با صحبتهای حضرت ماه(از چشم بد و بلا به دور) و سال را سال جهاد اقتصادی نامید و بار یبر دوش و دعای توسلی و...وداع سختی و...


 

نوشته شده توسط سرباز ِ الله در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 12:15 موضوع اردوی راهیان نور 1390 | لینک ثابت


ماه چقدر عاشق داره...!/ رهگذر

و سلام نام خداست

و خاطره

آخر شب بود.یه گوشه نشسته بود. زل زده بود به ماه...

نمی دونستم کدوم قشنگتره.ماه یا نگاه دریایی اون.

اون غرق ماه شده یا ماه غرق چشمای خیسشه توی دل شب.یه گوشه مدرسه ی حسابی ( ها) ، تنها ،پشت درختا و سبزه ها.

برم سمتش یا نه؟!

من از نماز شبش یه بار توی مشهد خاطره نوشته بودم. حالش گرفته بود. با خودم گفتم نکنه اینبار باز برم پیشش و بعدا بنویسم و حالش بگیره.

نه . بذار برم.چند قدم سمتش رفتم.

گفتم با این جمله شروع کنم که ماه چقدر عاشق داره!!!

اول لااقل خودم باید یه نگاه به ماه مینداختم.  سرم رو آوردم بالا، دنبال چیزی بودم که اون دنبالش بود.

میدونستم نقش عشق میبیند به رخسار ماه.

وقتی سرم رو آوردم پایین اونجا نبود.

یا من زمان رو نفهمیده بودم، یا اینکه اون به زمان محدود نبود......


 

نوشته شده توسط سرباز ِ الله در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 12:13 موضوع اردوی راهیان نور 1390 | لینک ثابت